تبليغاتX
آبی ناگهان

 

 

جز بهشت

تقدیم به : منصور خورشیدی

 

تنی که بی تو آواره است

آوار است

آواز است؟

بهشت جایی از توست

که در من اینسان فرودی

آی کج کلاه

سرد

من وابسته به سنگم

ای سردی و خاموش

سرت را بالا کن

سر بالایی را تکرار کن

هی

سر بالا

هر کسی حق دارد تکه ای از اسمان تو باشد

ای چشم رودی فرود آر

این حس های دریده

وقتی بالاست از تنم

من مثل هزیان

تبم؟

وقتی در تو می درم

در وقت اینهمه مرگ

درد

در تو آوار شدم

طلیعه نورانی _ شاهرود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:6  توسط منصور خورشیدی  | 

آبی ترین بلوغ علف ها

 

منصور خورشیدی

 

1 – هجای نام تو

روی پوست آهو

به تکه ای از نور

بوسه می زند

کنار شبنم و شیشه

 

2 – رسم ظریف دیدن

در سرعت نگاه

تکه های هوش را

در جلوه های نام

آرام می نشاند

 

3 – آسمان جست و جو

آراسته در چشم خاک

می روید

با دستانی از ستاره های ناگهان

روی آبی ترین بلوغ علف ها

 

4 – عصر تمام تنهایی

پَرت می شود

در سایه های سرو

تا از حاشیه ی مهتاب

آرام به ضیافت آب می رود

 

5 – این نقطه های مختصر

تکه به تکه روی سنگ

هوش وقت را

به نبض خسته ی باد

می سپارد

 

6 – هوای مضطرب آن سو

طبیعت تن را

به نور تند شقایق

و حس رام علف ها

ورق ورق می کرد

 

7 – سرشار از سپیده و باران

تن به سلسله ی آفتاب

می سپارم

با تاج تازه ی امواج

 

8 – امیر کودکی کوه

روی ویرانه های خاک

لیلای دیگری

مرده بر دار می کند

 

9 – سیمای درهم هوا

عریان کنار لب

پندار پرده را

در انحنای آه

نقش بر آب می کند

 

10 – هوش تمام علف ها

 جنب نیلوفران رام

لبخند دشت را

سپسِ زمستان مست

آرام می شکند

 

11- تو سرنوشت کدام

از کتاب جهانی

که شانه های تو

 از افق خالی است

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:2  توسط منصور خورشیدی  | 

 

تاجريزي خاکستر 

منصور خورشیدی

 

  

1- به لمحه اي از شکوه مي ماند

 رستن حضورش

 هنگامه ي عبور

 از فصل اول –

              تاجريزي خاکستر

 

2-صبح جنوبيم  اين جا

 با پلک هاي خسته

 راه مي گشايد

 از ناف آسمان دوم 

 در حرمت گياهي دستانم

  

3-روح خاکستريم ام

 ميان تن آبي اش

 پرواز مي کند   در فراز

 و آن دور تر    در فرود

 چيزي از پلک سوم او 

                 مي افتد

 در حلاوت نگاه من

 

4 - مي نشانمش به پهلويم

 در همهمه ي سوي چهارم

 ميان بلوغ پيشاني

 وقتي 

 نفس از گياه مي گيرد

 

5 - وقت صليب

 به انسان ناصره مي ماند

 در گنبدي از سرخس هاي سبز

 تا روايت انسان کند

 

6 - بهار هميشه را

 به دعوت يک گل مي بري

 هنگام که تشنه مي آيي

 از معبد شکوفه هاي نارس

 با ذهني سر ريز از نور و نوازش

 

7- آبي با تن پوشي از آب

 خيال به آسمان

 باز مي کني

 به اشتياق پريدن

 حول هواي ديدار

  

8 - بال مي گشايي

 هوا پر مي شود

 از بوي او

 تا آسمان در دستان تو

 رشد کند 

 

9 –از شجاعت همين جذبه ها

 مقصود طول ديدن بود

 که در عريا ني نگاه تو

 جست و خيز مي کرد 

 

10- تاول افتاده از پا

 شکل ستاره بود

 که به تندي راه از تعقيب

 سايه به حاشيه مي برد

11- مثل گل انگشتانه می افتی
هنگام رسیدن
هدیه ی این راه
تجسم زیبایی است

12- می دانی که مرگ
روی پلک های
تو خانه می کند
وقتی هوا مثل ماه
در فضا می چرخد


13- با تپش ساده ی قلبت
نبض تمام آینه
بیدار می شود
اینک که تصویر تو
تازه تر از تمام گل
و رستنی های دنیاست

14- چرخ می خورد همه چیز
درشانه ی کودکیت
قیام نمی دانی
هنگام که بی داد می کنی
با ارتعاش ساده ی امواج
15- دریا روایتی دارد
روی خط نگاه تو
تا نگاه می کنم
به امتداد چشم
و آرامش طولی آب

16- از کتف تا کمر گاهت
نشان خنجر بود
و خون شفاف تو
که طعم نعنا می داد

17- با حمله های معتدل
نشان ستاره می گیری

با تاجی از بلور بنفش
وقتی پرسه در
ابدیت تن می زنی

18- سکه ای شفاف
در وقار پیشانی ات
بر جسته می شود
وقتی قانون انگشتری
مثل سرب
روی دستان تو
آب می شود

19- صدای گام های تو
پژواک هزار درد
مثل چیزی که –
در حاشیه ی رود
با کمانه از عطش
کف می کند

20- با تار تند شقایق
هوش اشاره
از من می گیرد
تا رجی از مژگانت
میان پلک و پولک
گستره ی آب را
بی تاب کند

21- تا هنوز هم
اندوه بزرگ
در گلستانه ی گیسوان تو
باد را روی علف های مست
می رقصاند

22- اینک شماره ی نفس های تو
در من است گرم
هنگامه بر باد دادن کفن
زیر آسمانی با سایه های سیاه

23- مقصود من تویی
مژه بر هم مزن
تابوت من
در چشم های توست
تا شکوه ابدی ات را
در پرک پنجم ستاره ببینم


24- طلسم تمنا را بشکن
بگو زیبایی ات
به پهنه ی کدام دشت می رسد
تا وسعت دهم
تمام پرهیزکاریم را
در چشم های باز

25- چشم به راه تو دارم
یادت بماند
شاید هنوز هم
اردوی شقایق
بر بام خانه ی توست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:10  توسط منصور خورشیدی  | 

کوچ کهنسالی ( 1 )

 

برای پدر

آن که خفته در گور

حکایت دریاست

تکان برگ

در ساقه ی صنوبران

رقص باد با صدای دف

و لهجه ی علف در کف

حیرت نگاه و

ضربه های مرگ

زیر باران با چتر های بسته

روی تپه های ساکت

به صف نشسته سنگ گور

در عزای خاک

عطر پراکنده

از بال هشتاد و شش ستاره

روی تابوت رفته در دست ها

سرعت گام و کوچ کهنسالی

به هنگام اردیبهشت

وقتی آغوش سحر

با دایره هایی از نور

در آستانه ی درگاه

خیمه در باد می زند .

 

کوچ کهنسالی (2 )

برای مادر

لیلای لاله های دشت

مادر کلمات شاعرانه

مادر همه ی لالایی های جهان

در آغوش خاک

با سکوت بیدار و

آگاهی نهان در سینه

هیبت اندوه در چشم های باز

اشک آشفته روی گونه ها

رویای خاک را

در صبح ناگهان

تکان داده است

 

لیلای لاله ها

لیلای برج بلند عاطفه

با دست های نرم

لیلای شبنم شبانه

با چند هزار ستاره ی معصوم

کوچ کهنسالی اَش را

اردیبهشت این سال

میان هشتاد و شش پنجره ی باز

پرواز داده است

 

لیلای آسمان

خورشید صبح همیشه

اینک نشسته روی بال فرشته

با عزت عمیق ترینِ عشق

بالای بلندی های نور

از گهواره تا گور

مرگ محمدی را تا ابدیت

نفس می زند

 

اینک لیلای خاطره ها

 قلمرو دیدن را

با وسعت نگاه در هم می ریزد

و خواب خاک را

آشفته می کند .

 

منصور خورشیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط منصور خورشیدی  | 

 

 برای دکتر : سید هاشم موسوی

وقتی ابهام جهنده‌ی زخم

مژه می‌تاباند

روی سینه

تحرک تند دست‌های سبز

پهلو می‌شکافد

فراتر از چشم‌های باز

تا راز زخم‌های کور

دور کند از تمنای بی‌تاب تن

با دستان مردی

از تبار بنی‌هاشم

زیر طیف رنگ‌های عاطفه

که از مدار منور

بر سر می‌نشیند

آنگاه فواره‌های خون و

رگ بریده مهتاب

بوسه های سرخ می‌ریزد

روی تیغ و تفکر

اینک که خورشید

از چهار سمت بی سوی هاشم

سپید می‌روید

با صدای سرشار

از نجابت شبنم

و هوش وسوسه‌های نسیم

 

 

 



 منصور خورشیدی


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:27  توسط منصور خورشیدی  | 

 

          فصل پنجم

                        منصور خورشیدی

 

تمام تاریکی دنیا                               

  پاک خواهد شد

وقتی پرنده های مهاجر

جغرافیای اندوه را

در پیشانی انتظار بنشانند

 تمام تشنگی بر طرف می شود

وقتی تمام آب های سرگردان

در حلقه ی نگاه تو

                جمع می شوند

فصل پنجم برابر شاعران

آهسته ورق می خورد

تا ترانه مرجان را

زیر آب های بسیار زمزمه کنند

 

          رسولان رفته

 

گهواره ای میان دو آسمان

تکان می خورد

تا خواب کودکان هزار ساله را

میان کتف کبوتران

            بیدار کند

و تاج تند یس ها را 

مثل رسولان رفته

         در هم بریزند

همان دمی که  -

آیه های مقدس

روی گردن آهوان آویز می شود

 

          ناگهان سکوت

 

کبودی آسمان کنار افق

بسیار ساده بی رنگ می شود

هزار اَرش فاصله را

 با پلک های بسته طی می کنم

تا تمام بشریت را

میان ابدیت رنگ نهان کنم

برای آن کسی که

اقاقیا را در سینه ی خود

مدال رابطه کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:36  توسط منصور خورشیدی  | 

رسم کبوتر در فاصله ی دو انگشت

             منصور خورشیدی

 

 

 

۱.روی آخرین سطر

پنهان در سپیدی کاغذ

رسم کبوتری

در فاصله ی دو انگشت

طلوع می کند

که اسم اعظم

در منقار خود دارد

 

2.تو آن پرنده ای

رقم سومین

با تب شدید در استخوانت

که روی صخره ی ساکت

شتاب آب را

سجده می کنی

 

3.کی؟

در حکایت افتادن

معنای برخاستن را

هنگامه ی تحول نام

روی شکسته ترین طلسم

در چشم باد می خواند

 

4.معنای تمام ملکوت

در چشم تو

تعادل کهکشان را

در هم می ریزد

وقتی عمود به آسمان

نگاه می کنی

اینک پنجه در پنجه ی باد

سکوت تمام پروانه ها را

شماره می کنم      اگر

راه به معراج کبوتران

باز کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:22  توسط منصور خورشیدی  | 

 

      بامداد بر آمده از .  

  کلاف درهم ابر                     

چه ساده باز می شود

تا هجوم باران

سقف سیاه وقت را

در تلاقی موج و ساحل

       آرام بشکند

          + + +

بامداد بر آمده

از پشت پلک ها

پیوسته رمزی

هم سپید و هم سیاه

با حکایت نام

در پشت بام می نویسد

          + + +

ناگاه و از کمین گاه

ماه مدام

نیمروز وقت را

کنار بخت خفته

         آوار می کند

تا سهمی از دقایق بیدار

روی دامن تب دار

        شکوفه کند

          + + +

هنگامه ی حضور

بی هراس از سیاهی راه

ذوق شکفتن

مفهوم درد را

شانه به شانه می برد

تا فتنه های افتاده در نام

به عادت دیدار

در خاک شود

          + + +

تا عصیان ریشه

روی سنگ

رشد ساقه های جوان را

در نگاه تو

آراسته می کند

عبور عقربه در گردش سریع

روی ترکیب تن

دایره های دگر می زند

          + + +

از هوای تو دور که می شوم

نشان تو در شانه های من

با چرخش مدام

تعبیر دیگر هوا است

تا در ارتفاع نگاه تو

تفسیر می شوم

          + + +

این لحظه های سوخته

مفهوم تازه ای دارد

تا وقت های رونده

جایی برای ماندن

           پیدا کند

اینک که میل تمام من

عمود خیز بر می دارد

در فاصله ی دو دیده

          + + +

ابعاد هیچ

با اشاره ی بال ها

در سایه ی سپیدار

           که می افتد

شب همیشه

در رفت و آمد اشیا

میان ماه و مهتاب

        عمود می سوزد

          + + +

طرح آسان سکوت

بلند تر از آه

ارتفاع می گیرد

و لرزان می افتد

روی ظهر کتف ها

با حسی از لبان باد

و طعم نهان تنهایی

          + + +

اختران سوخته پر

بی بهره از تبسم آفتاب

در باور آسمان می نشیند

وقتی سیلاب های در هم آب

سرشار از کمانه های رنگ

روی پوست بهار می ریزد

          +  + +

سمت آبی های آن سو

رفتار مرگ

در گشت دشت های رمنده

پرتاب می شود

تفکر جهنده ی آب

راه می بندد

بر صورت هوایی احساس

          + + +

آن سو هوای سرشار

این سو تبسم بسیار

از شدت شتاب پرنده می شوم

با ستاره های بال

وپروانه های خیال

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:44  توسط منصور خورشیدی  | 

 {نوشتا ۱}

شاعر                                  

غریبانه می رقصی

روی تفکر باد

حجاب از هجا بردار

تا واژه ها نفس تازه کنند

وسط سطر های موازی

پرده از هوا بگیر

وقتی در هوای شعر

پرسه می زنی

شاعر

 

{ نوشتا۲}

ستاره های سیاه

منظر قشنگی دارد

در آسمان سپید

همراه طرحی

از تندیس های باستانی

 

{نوشتا ۳}

می نشانمت به پهلویم

در همهمه ی سوی چهارم -

                      بلوغ پیشانی

وقتی

نفس از گیاه می گیری

 

{نوشتا۴}

مقصود من تویی

مژه بر هم نزن

تابوت من

در چشم های توست

زیرا امشب - لیله القدر -

عاشقان جهان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:41  توسط منصور خورشیدی  | 

اسطوره  هزار یوسف

در پلک منتظر

خاک را در ذهن آفتاب می ریزد

با عطر خزنده ی آب

کنار شقیقه    شک

میان ماه   آه

جهان در گام آهو

آرام می نشیند

تا از سرزمین  کنعان

هزار چشم تازه بروید

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:23  توسط منصور خورشیدی  | 

 

   سحر مقابل چشمم

پرنده در دستم

گره اگر بگشایم

جهان پرواز است    

 

 

 

اینک که طی مسافت می کنی

با پای کبوتران رام

میدان منور گل های یاسمن

روح بلند خاکستر می ریزد

روی هجای در هم راه  

حالی که راه 

با جلوه های مست

از طبیعت صدای تو

بر    می    خی   زد 

 روی تپه هایی

که در باد خزیده اند

 

{ سکوت سنگ }

 

سکوت ساده ی سنگ

کنار خواهش صد ها صدا

تکان  خاک

میان حروف و چندین رنگ

و دست های پریشان

شعور پنجره ی باز

در ارتفاع فاصله اکنون

هوای مضطرب وقت

در ازدحام تفکر

طبیعت باد را

به نور تند شقایق

و حس رام علف ها

ورق ورق می کرد  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:14  توسط منصور خورشیدی  | 

انس علف با خاک

زیباتر از رشد برگ ها

با کندی نفس های حاضر

شکل بهار می شود

وقتی آبی ناگهان عصر

زیباتر از عبور کبوتر

روی هجای بال

مست تماشا می شود

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط منصور خورشیدی  | 

 

    تمام مرا

   به گردن ماه بیآویز

   تا تمام تورا

   سقوط کنم

   درسینه های باز

   نزدیک تر به دور

   وقتی نور

   از تن تو می گذرد

  ۰  ۰  ۰

   معنای دیگر داری

   اگر نرفته باز آیی

   در این سکون که توئی

   از همین عبور معمول

   سایه به سایه

   ماه به تو می رسد

   از حاشیه ی  آفتاب

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 20:29  توسط منصور خورشیدی  |