وادی هفتم
سیزده بادیه
از آب تا عطش
فاصله است
وادی هفتم این راه
به خانه کدام رسول می رسد
که عطر گیسوانش
مرا مست بوسه می کند

اسطوره آتش
پیامبران پنهان
آتش در حاشیه می اندازند
عصیان باد
اسطوره نگاه تو را
در هم می ریزد
آنگاه اندکی از معرفت
متن دشت را
نقطه دیدار می کند

قیامت واژه ها
حقیقت اشیا
ولال می نشیند وازه ها
سنگین می شود
حنجره از زخم نفس ها
کیست که فرزانگی را
هنگامه ی سقوط
در فراز آسمان
فریاد می زند

صدای جمع
پنجاه بهار
در پنجه ی زمان
وزن شدم
تکه های تفکر
به شیوه ی تقدیر
بسیار دیر آمد
باطرحی که نیمی ماه
ونیمی صدای جمع
در آینه پهن شدند.





دایره می زند
رگ نهان در من
تاب می خورد
پلک ماه
روی نگاه
فریاد می شود
هجای بلند نام
وقتی صدای تو کوتاه
روی زبان گل می رقصد
صحرا صحرا شکوفه
خون رگان قیس را
شماره می کند
وقتی به تمنای تن
زخمه می زنی
خواب آ شفته ی لیلی
بوسه های سرخ
نثار پرنده می کند
دردشت های دیوانه
سحر مقابل چشمم
پرنده در دستم
گره اگر بگشایم
جهان پرواز است
ابی ناگهان
ابی ناگهان
تکانم می دهد
دهان روز هنوز
بی طلوع تو
بسته مانده است
از چه رو می ریزد
در من
این ابی از پس ابرها
جوهر هفتم
رنگ هیچ
زیبا در رگ
از سر انگشتانم
جاری شد
وقتی
اولین باره های من
دایره زد
جوهر هفتم را
دم اخر
تصویر کدام صورت
در هوای اینه
پرت می شود؟
که اینه شکل شعاع در هم
در شیب سنگ می نشیند
در این دم اخر
عطر کجا
گیاه با نفس صبح
دل می تکاند
کنار پیکری
از عطر ترک های خاک
نقره به سینه ی شب
می ریزد این گیاه
کنار عطر کجا
حکایت
با گریه روی سنگ
به خواب می رود
این چشم های خراب
با حکایت اب
بیدار
تا حسرت بهار
در چشم های بیدار
رخنه می کند
نامت سکوت اب را
خواب می کند
همهمه ی بال
روح تو از بالا
در زیر بال
هیجان هوا را
در بر می گیرد
وقتی تن
همهمه ی اسمان را
پهلو می زند
روایت جان
تا از تو دور می افتم
پندار های دیوار
مرجان جان
در عصر استخوان می ترکاند
و تابوت نامها
نفس به شوکت باد می دهد
طبیعت ساده
حالا که سهم ظریف دقایق
در اسمان ساده
معما می شود
معماری شگفت نام
در بالهای شکسته
بسته می ماند

صنوبران صدا
وقتی تن
در انتهای نیلوفر
می روید
باران هوا
از پهنا می بارد
تا صنوبران صدا
ارام
با سپیده دم اه
میان راه بریزد
بحران
در برجهای خیالی
نظم نفس ها
متروک می ماند
و دانش سپید دریا
بحران مستی را
سبک تر از هوا
در لبان اب می تکاند
رود
بلور انگشتر
سکوت انگشت را
به قانون رود می دهد
تا ادامه ی شفاف دشت
عطر نخستین عشق را
در هوا منتشر کند
هفت دیار هر گز
به هفت پرده گذشتی و
پرده هفت بار
به نام تو لرزید
و دستی از دیار هرگز
با ضرب نفسهای روز
و ایتی از فصلهای هنوز
حجم تمام تنت را
به ابی ها داد
روایت جان
تا از تو دور می افتم
پندار های دیوار
مرجان جان
در عصر استخوان می ترکاند
و تابوت نامها
نفس به شوکت باد می دهد
طبیعت ساده
حالا که سهم ظریف دقایق
در اسمان ساده
معما می شود
معماری شگفت نام
در بالهای شکسته
بسته می ماند
تعقیب سایه
وقتی شکوه سیب
از بوی عطر تو
بالا می رود
نیمروز وقت
همزاد خفته ات را
در پلکهای بسته
بیدار می کند
تمام مرا
به گردن ماه بیاویز
تا تمام تو را
سقوط کنم
در سینه های باز
نزدیک تر به دور
وقتی نور از تن تو میگذرد
تا خطبه ای به نام دل بخوانم
نقش همیشه تابان
به هفت اندام
بدر جهان را به جادو
بر ورق اهو می نویسد
ان گاه
رسول گل
نیلوفر
مست بوسه می شود
جنبش هر شاخی
از لب شیرین می افتد
به خلوت اندوه
چرخش عشق کیست
از چرخ می شنود صدا
با ضربه های انگشت
شکل ا فق دارد
اغوش لاله ها
نه اینجا هر جا
رابطه ای با دشت پر
لاله می شود
من لال میشوم