تبليغاتX
آبی ناگهان

      وادی هفتم

 

     سیزده بادیه

 

     از آب تا عطش

 

      فاصله است

 

     وادی هفتم این راه

 

     به خانه کدام رسول می رسد

 

      که عطر گیسوانش

 

      مرا مست بوسه می کند

 

 

         اسطوره آتش

 

 

      پیامبران پنهان

 

     آتش در حاشیه می اندازند

 

     عصیان باد

 

     اسطوره نگاه تو را

 

      در هم می ریزد

 

     آنگاه اندکی از معرفت

 

     متن دشت را

 

     نقطه دیدار می کند

 

 

 

            قیامت واژه ها

 

      در قامت تو قد می کشد 

 

      حقیقت اشیا

 

      ولال می نشیند وازه ها

 

      سنگین می شود

 

     حنجره از زخم نفس ها

 

      کیست که فرزانگی را

 

      هنگامه ی سقوط

 

      در فراز آسمان

 

         فریاد می زند

 

 

 

           صدای جمع

       پنجاه بهار

 

       در پنجه ی زمان

 

        وزن شدم

 

       تکه های تفکر

 

      به شیوه ی تقدیر

 

      بسیار دیر آمد

 

     باطرحی که نیمی ماه

 

     ونیمی صدای جمع

 

      در آینه پهن شدند.

 

    

 

                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 19:50  توسط منصور خورشیدی  | 

 

دایره می زند

رگ نهان در من

تاب می خورد

پلک ماه

روی نگاه

فریاد می شود

هجای بلند نام

وقتی صدای تو کوتاه

روی زبان گل می رقصد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:13  توسط منصور خورشیدی  | 

 

صحرا صحرا شکوفه

خون رگان قیس را

شماره می کند

وقتی به تمنای تن

زخمه می زنی

خواب آ شفته ی لیلی

بوسه های سرخ

نثار پرنده می کند

دردشت های دیوانه

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:39  توسط منصور خورشیدی  | 

 

 سحر مقابل چشمم

پرنده در دستم

گره اگر بگشایم

جهان پرواز است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:1  توسط منصور خورشیدی  | 

ابی ناگهان

 

      ابی ناگهان

      تکانم می دهد

     دهان روز هنوز

     بی طلوع تو

     بسته مانده است

    از چه رو می ریزد

    در من

    این ابی از پس ابرها

 

 

 

جوهر هفتم

 

رنگ هیچ

زیبا در رگ

از سر انگشتانم

جاری شد

وقتی

اولین باره های من

دایره زد

جوهر هفتم را

 

 

دم اخر

 

تصویر کدام صورت

در هوای اینه

پرت می شود؟

که اینه شکل شعاع در هم

در شیب سنگ می نشیند

در این دم اخر

 

 

عطر کجا

گیاه با نفس صبح

دل می تکاند

کنار پیکری

از عطر ترک های خاک

نقره به سینه ی شب

می ریزد این گیاه

کنار عطر کجا

 

حکایت

با گریه روی سنگ

به خواب می رود

این چشم های خراب

با حکایت اب

 

بیدار

تا حسرت بهار

در چشم های بیدار

رخنه می کند

نامت سکوت اب را

خواب می کند

 

 

همهمه ی بال

 

روح تو از بالا

در زیر بال

هیجان هوا را

در بر می گیرد

وقتی تن

همهمه ی اسمان را

پهلو می زند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 14:15  توسط منصور خورشیدی  | 

 

روایت جان

تا از تو دور می افتم

پندار های دیوار

مرجان جان

در عصر استخوان می ترکاند

و تابوت نامها

نفس به شوکت باد می دهد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 21:48  توسط منصور خورشیدی  | 

طبیعت ساده

حالا که سهم ظریف دقایق

در اسمان ساده

معما می شود

معماری شگفت نام

در بالهای شکسته

بسته می ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 21:47  توسط منصور خورشیدی  | 

      

صنوبران صدا

 

وقتی تن 

در انتهای نیلوفر

می روید

باران هوا

از پهنا می بارد

تا صنوبران صدا

ارام

با سپیده دم اه

میان راه بریزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:39  توسط منصور خورشیدی  | 

بحران

در برجهای خیالی

نظم نفس ها

متروک  می ماند

و دانش سپید دریا

بحران مستی را

سبک تر از هوا

در لبان اب می تکاند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:38  توسط منصور خورشیدی  | 

رود

بلور انگشتر

سکوت انگشت را

به قانون رود می دهد

تا ادامه ی شفاف دشت

عطر نخستین عشق را

در هوا منتشر کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:38  توسط منصور خورشیدی  | 

 

هفت دیار هر گز

 

به هفت پرده گذشتی و

پرده هفت بار

به نام تو لرزید

و دستی از دیار هرگز

با ضرب نفسهای روز

و ایتی از فصلهای هنوز

حجم تمام تنت را

به ابی ها داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:37  توسط منصور خورشیدی  | 

روایت جان

تا از تو دور می افتم

پندار های دیوار

مرجان جان

در عصر استخوان می ترکاند

و تابوت نامها

نفس به شوکت باد می دهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:37  توسط منصور خورشیدی  | 

طبیعت ساده

حالا که سهم ظریف دقایق

در اسمان ساده

معما می شود

معماری شگفت نام

در بالهای شکسته

بسته می ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:36  توسط منصور خورشیدی  | 

تعقیب سایه

وقتی شکوه سیب

از بوی عطر تو

بالا می رود

نیمروز وقت

همزاد خفته ات را

در پلکهای بسته

بیدار می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:36  توسط منصور خورشیدی  | 

تمام مرا

به گردن ماه بیاویز

تا تمام تو را

سقوط کنم

در سینه های باز

نزدیک تر به دور

وقتی نور از تن تو میگذرد

 

 

 

 

 

تا خطبه ای به نام دل بخوانم

نقش همیشه تابان

به هفت اندام

بدر جهان را به جادو

بر ورق اهو می نویسد

ان گاه

رسول گل

نیلوفر

مست بوسه می شود

 

 

جنبش هر شاخی

از لب شیرین می افتد

به خلوت اندوه

چرخش عشق کیست

از چرخ می شنود صدا

با ضربه های انگشت

 

 

شکل ا فق دارد

اغوش لاله ها

نه اینجا   هر جا

رابطه ای با دشت پر

لاله می شود

من لال میشوم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:10  توسط منصور خورشیدی  |