پندار تو از سپیده
ورق می خورد
کنار پیکری
در ابهای معلق
وقتی طبیعت ساده
از تحول گل آغاز می شود
اندازه های تماشا
اوج می گیرد
و بسیار تر از موج
دریا دریا چشم
در مسیر نگاه تو
می روید
سایه به سایه
مصیبت معصوم
با کثرت دهان درد
به فواره های جوان
کمال می بخشد
آن گاه امیر کودکی کوه
روی ویرانه های سنگ
لیلای دیگری
مرده بر دار می کند
در کتف های تو
خورشید خنده ها
تا دور دست عقربه
تبعید می شود
دانش راه اما
تکرار خستگی را
در تو فریاد می کند
همیشه طنین ترس بود و
سرعت سیاه نور
فواره های جوان
گام بر می دارند
سمت کودکی ماه
تا کمال افتادن را
تجربه کنند
وسط دوایر در هم
سرخی خورشید
کنار گونه
خون می چکاند
با تکه ای از آسمان
که پرت می شود
پشت پلک ها
مستانه پر می کشد
بغض تو از زیر پلک ها
پر می شود
فضای دو چشم
از هوای ماه
اکنون سکوت
در بال کدام پرنده
غروب شاعر را
در طول راه
اندازه می کند
پیکر بی کران
درخت و من و حتای درون
و شیاره های خیال
نشسته در پیشانی آسمان
آن گاه تاکید ناگهان
بر خیز و افقی ار ماه
فاصله بگیر
تا سایه ها با قامت تو
عمود شوند
مرگ ستاره در آسمان
سنگین تر از خواب ماهی
در خاک است
اندکی هوا می خواهم
تا دل به کبوتر و
تن به صدای پر
بسپارم
به خواب آب
نگاه کن
چه افت و خیز غریبی
درون پنجره
جاری است
بسیار اندک
اما منتشر میان قرن
سیلاب های تند
در من بزرگ می رویند
مثل نام
میان باستانی ترین اجسام
تا سرخی نگاه
از پشت پلک ها
بستری تازه باز کند
برای دیدن
دستان تو آرام
با آسمان پیوند می خورد
و دل در هوای کوچه
جغرافیای درد را
روی عریانی راه می ریزد
از ضلع چندم چشم
طلوع می کند
نسترن های وحشی
که در آستانه ی بهار
مستانه می رویند.