برهنه و جاری
در معرکه رکاب می زند
زیبائی سریع ابر
و در هوش تو می نشیند
باران بی قرار
که بین فضا و زمین
معلق می ماند
در تحول باد
نگاه تو می خندد
حدیث خاک را
کنار خندقی
با دهان درد
و حیرت من
شکل می گیرد
در تحول باد
وراز هرگز
درهم می ریزد
میان نور
در بازوان بلور
سمت ندیدنی
جان جهان
در هوای هیچ
با کردار عقربه
می رفت سمت عصر
با سماجت و سجده
وپنج پهلوی عشق
تا کناره حلقه ای
از پلنگ و پلیکان