تبليغاتX
آبی ناگهان

 

تاجريزي خاکستر 

منصور خورشیدی

 

  

1- به لمحه اي از شکوه مي ماند

 رستن حضورش

 هنگامه ي عبور

 از فصل اول –

              تاجريزي خاکستر

 

2-صبح جنوبيم  اين جا

 با پلک هاي خسته

 راه مي گشايد

 از ناف آسمان دوم 

 در حرمت گياهي دستانم

  

3-روح خاکستريم ام

 ميان تن آبي اش

 پرواز مي کند   در فراز

 و آن دور تر    در فرود

 چيزي از پلک سوم او 

                 مي افتد

 در حلاوت نگاه من

 

4 - مي نشانمش به پهلويم

 در همهمه ي سوي چهارم

 ميان بلوغ پيشاني

 وقتي 

 نفس از گياه مي گيرد

 

5 - وقت صليب

 به انسان ناصره مي ماند

 در گنبدي از سرخس هاي سبز

 تا روايت انسان کند

 

6 - بهار هميشه را

 به دعوت يک گل مي بري

 هنگام که تشنه مي آيي

 از معبد شکوفه هاي نارس

 با ذهني سر ريز از نور و نوازش

 

7- آبي با تن پوشي از آب

 خيال به آسمان

 باز مي کني

 به اشتياق پريدن

 حول هواي ديدار

  

8 - بال مي گشايي

 هوا پر مي شود

 از بوي او

 تا آسمان در دستان تو

 رشد کند 

 

9 –از شجاعت همين جذبه ها

 مقصود طول ديدن بود

 که در عريا ني نگاه تو

 جست و خيز مي کرد 

 

10- تاول افتاده از پا

 شکل ستاره بود

 که به تندي راه از تعقيب

 سايه به حاشيه مي برد

11- مثل گل انگشتانه می افتی
هنگام رسیدن
هدیه ی این راه
تجسم زیبایی است

12- می دانی که مرگ
روی پلک های
تو خانه می کند
وقتی هوا مثل ماه
در فضا می چرخد


13- با تپش ساده ی قلبت
نبض تمام آینه
بیدار می شود
اینک که تصویر تو
تازه تر از تمام گل
و رستنی های دنیاست

14- چرخ می خورد همه چیز
درشانه ی کودکیت
قیام نمی دانی
هنگام که بی داد می کنی
با ارتعاش ساده ی امواج
15- دریا روایتی دارد
روی خط نگاه تو
تا نگاه می کنم
به امتداد چشم
و آرامش طولی آب

16- از کتف تا کمر گاهت
نشان خنجر بود
و خون شفاف تو
که طعم نعنا می داد

17- با حمله های معتدل
نشان ستاره می گیری

با تاجی از بلور بنفش
وقتی پرسه در
ابدیت تن می زنی

18- سکه ای شفاف
در وقار پیشانی ات
بر جسته می شود
وقتی قانون انگشتری
مثل سرب
روی دستان تو
آب می شود

19- صدای گام های تو
پژواک هزار درد
مثل چیزی که –
در حاشیه ی رود
با کمانه از عطش
کف می کند

20- با تار تند شقایق
هوش اشاره
از من می گیرد
تا رجی از مژگانت
میان پلک و پولک
گستره ی آب را
بی تاب کند

21- تا هنوز هم
اندوه بزرگ
در گلستانه ی گیسوان تو
باد را روی علف های مست
می رقصاند

22- اینک شماره ی نفس های تو
در من است گرم
هنگامه بر باد دادن کفن
زیر آسمانی با سایه های سیاه

23- مقصود من تویی
مژه بر هم مزن
تابوت من
در چشم های توست
تا شکوه ابدی ات را
در پرک پنجم ستاره ببینم


24- طلسم تمنا را بشکن
بگو زیبایی ات
به پهنه ی کدام دشت می رسد
تا وسعت دهم
تمام پرهیزکاریم را
در چشم های باز

25- چشم به راه تو دارم
یادت بماند
شاید هنوز هم
اردوی شقایق
بر بام خانه ی توست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:10  توسط منصور خورشیدی  |