سحر مقابل چشمم
پرنده در دستم
گره اگر بگشایم
جهان پرواز است

اینک که طی مسافت می کنی
با پای کبوتران رام
میدان منور گل های یاسمن
روح بلند خاکستر می ریزد
روی هجای در هم راه
حالی که راه
با جلوه های مست
از طبیعت صدای تو
بر می خی زد
روی تپه هایی
که در باد خزیده اند
{ سکوت سنگ }
سکوت ساده ی سنگ
کنار خواهش صد ها صدا
تکان خاک
میان حروف و چندین رنگ
و دست های پریشان
شعور پنجره ی باز
در ارتفاع فاصله اکنون
هوای مضطرب وقت
در ازدحام تفکر
طبیعت باد را
به نور تند شقایق
و حس رام علف ها
ورق ورق می کرد