بزرگداشت رستم اله مرادي در فرهنگسراي اهواز

 
 

پیام هم دردی با شاعران و هنرمندان اهواز و خانواده رستم اله مرادي

  

 متن پیام :

  با اعلام مرگ " رستم اله مرادي " . انگار تمام جهان در ذهن من غروب کرده است .  در گوشه ای از زوایای تنگ این جهان بزرگ آیا جایی برای رستم نبود . و نيست كه آخرين ديدار  مرا باخود در آبان 1389 ترسيم كند . كه ده روز آخرعمر خود را با من سهيم بوده است .

 

" آخرین دم      از نفس های خویش را / نفس کشیدی /

 پرندگان / تدفین دریا را / پَر ریختند . "

    

  امروز به اعلام مرگ او واعلامیه ی خانواده به مناسبت اولين سال مرگ او دقیقه ای سکوت مي کنیم ،

 و بَعدِ اندکی سکوت ! سرنوشت خود را مرور کنیم . وقتی کنار درختان بلند گورستان در برابر مزاراو در اين غروب غم انگیز نشسته ایم و عصر کوچک هستی بزرگ را ورق می زنیم .و این گونه ضرورت غمناک مرگ دوستی را که اینک در میان ما نیست تحمل کنیم .
 

  " با صدای شکسته بالی / که نمی دانم به کدام گور می افتد / چقدر ستاره  می سوزد / روشنایی آشفته را / چقدر لب از لب وا نمی شود . "
 
   مجهز شویم تا به نگاه خود معنای دیگر دیدن را بیاموزیم . و مرگ را مساوی ماندن تلقی کنیم ، اگر چه در میانه نباشیم . و آماده شویم تا تمام روح خود را به کوه بسپاریم تا طبیعت تن تحول طبیعی را ویران کند .

   پیام مرگ در اين زلزله ی مبارک تحولی است که تا هستیم تمام خود را سطر به سطر مرور کنیم زیرا در زمان معمول نمی توانیم برای دیدن و فکر کردن جایی در ذهن خود پیدا کنیم .

  " دانستم این نسترن / دیوانه ترین رنگ از سپیدی هاست /

  خطا نمی کند چشمم / تا ظهر این ایوان     خاک خواهد شد /

  این گونه که بازو به بازوی من است "

 دیوانه ترین رنگ از سپیدی ها مرز نمی شناسد ، تولدش این جهانی نیست . عیار زبان معیار مشخصی ندارد . غنای شعر سهمی در زبان و سهمی در زمان دارد . چون شاعر حضور انسان را در شعر جست و جو می کند .

 

  اینک زمان کشف لحظه های ناب در خلوت کلمه است . که می توانیم جهان را زیر سیطره ی نگاه خود داشته باشیم . و حضور بزرگ اضطراب ناگهانی مرگ را معنا کنیم . درد ناك است دانستن و فهميدن مرگ ، چيزي كه در تاريكي آغاز مي شود و در نور حقيقت آن آدم را كور مي كند ! و دور مي كند از سرشت گول و سرنوشت مجهول ،

   مرگ رستم اشارت های آشنا ست ! بشارتی برای یک طلیعه ی بزرگ در طلوع چشم وقتی افق در برابر ما سیاه می شود .اینک که مثل نور در میان دو تاریکی قرار داریم . اين حركت را قلمرو دانائي انسان قرار دهيم براي وقتي كه در تنهايي و در تاريكي است . از مسير طبيعي زندگي خروج مي كند تا در خيال و خلسه عروج كند به سمت بيكران هستي .

  تا به درك عظمت روح برسند و به خود بيايند به گونه اي كه " مرگ بيرون با مرگ درون انسان برخورد كند . ان سان كه زندگي با رستم كرده است ! تا " عشق در تبسمی دیگر گریسته شود " و حنجره ی بهار در تب شقایق بسوزد .

  اتفاقی میان دیدن و میل دیدار در ما بیدار می شود تا در خلوت لحظه ها اشک بریزیم . و فروتنی درختان را با سایه های بلندِ بالای سر حس کنیم و معصومیت شاخه های جوان را به تماشا بنشینیم .

 

و آرام آرام هراس هر روزه را از خود دور کنیم و پرنده تر از خیال به بلندای تفکر خود سفر کنیم و شکوه خود را در معرض دید دیگران قرار دهیم . و بحران ناشی از زندگی مدرن را به تجلی آب و پرتو درخشنده ی آفتاب بسپاریم  تا زیر گستره ی نگاه نافذ شاعران و هنرمندان اهواز جهان مرگ را معنا کنیم .
 

" همیشه نامی از آفتاب / بر گُرده اَم می سوزد / شفاعت دریاست    خاکسترم / بر می خیزم     از کبود شانه ها / در تابش رنگین کمان "

 اینک رستم از تماشای تابش رنگين كمان محروم مانده است ! ستاره هایی که بخت خواب زده ی ما در آسمان هستند . پاشندگان نور میان تاریکی و طبیعت ، یعنی کتاب باز خداوند در جهان هستی .
 

  و مرگ ، ترانه ی ناخوانده ی همین کتاب باز در طبیعت است . و من لال از تکلم این خوانش که مرگ اهل هنر را چگونه تفسیر کنم ؟ که شریعت رفتن برای اهل طریقت است . رستم اله مرادي و سيروس راد منش و ديگرشاعران سفر کردگان بیداری هستند که راه را برای اهل کتاب هموار کرده اند تا جهان را گرفتار حیرت کنند 

" مرا مشتاقی خویش احاطه می کند / به سوزی دیگر   شب /

  که فرود می آید از گیسو "                     

 اهل کوچ برکت بیداری در چشم های ما می ریزند تا ظلمت نگاه ما از نور پُر شود .و از ديدن تبسم ساده ي يك كودك بي نصيب شويم . و در حيرت يك صدا و يك نگاه مات و اززندگي كات شويم . و صداي ساز بي پناهي را بشنويم .

 " بر ساز بی پناهی می نشینم / در شیوع شب / چقدر تابوت /

 در گیسوان بید است / کنار رود به جامه ی ستارگان " مي ريزد ."

 

  اینک زیر ضربه ی مرگ هستیم . چقدر تابوت / در گیسوان بید است تازیانه های آگاهی در کتف های ما فرود می آید . تا نفس های رفته ی دوست را که آرامش محض بود در خود بیدار کنیم .

  و هم نفس با دوست تا ادامه ی اين راه نیمرخی از سپیده و بال بسازیم و قدرت پرواز را حول هوایی جست و جو کنیم که حرکت ما را به کمال نزدیک کند .

   همه ی ما به هجرتی از درون به درون نیاز داریم .. همگان تن به اتفاقی خواهیم داد که هرگز منتظر آن نبوده ایم ! اینک شعر و كتاب " به نفع رويا " را روایت کشف و شهودهای بی قراری و تنهایی خود کنیم . تا معرفت را شکار کنیم .
 

" به چهره ای بی فصل / هزار دستانه ی رویا در فراسو /

  به طعنه بر خندق های راه   گاه / با تکیه بر عطر سایه ای /

  تنی پروانه و چشمی نیلوفر "
 

   اکنون بخشی از زخم های نهان خود را روی شانه های کولیان در راه بگذاریم تا به آن سوی دشت ها پرتاب کنند . و طلوع یک حرکت را با رد گوزن های سرخ در آغوش خاک آغاز کنیم . و رویای نهفته ی خاک را به تکانی مبارک دعوت نمائیم . و با چشم نيلوفر به خندق هاي راه فكر كنيم .

 
 

 سر انجام ماه لبریز از سخاوت را با تكيه بر عطر سايه اي در وسعت اندک زمین روی شانه های دور ترین ستاره بنشانیم و روی هیبت آب صف به صف صورت مرگ را معنا کنیم تا کنار اندکی از ماه بخت خود را میان فاصله ها سپید بخوانیم .

 شکل افق دارد / آغوش لاله ها / نه این جا ، هر جا / رابطه ای با دشت پُر / لاله می شود / من لال می شوم . 
 

منصور خورشيدي

 

آبان ماه 1390