همین پروانه

۱

پروانه را گاهی

فکرهای تو

در چشم‌های من

گاهی به عصر آفتاب

می‌سپارد

همین پروانه‌ها

هلاک هوا که می‌شوند

گورشان را

بر شانه‌های باد

بنا می‌کنند

 ۲

سرشار از سپیده و باران

و جنون جوانی

رد گام‌های رفته

با رعشه‌های مدام

پُر می‌شود

وقتی هوش بهار

از کمال کوه

بالا می‌رود

تن به سلسله آفتاب می‌دهم

با تاج تازه‌ی امواج