توخود کجای این کجاوه نشسته ای ؟

منصور خورشیدی


زمانی که ماه در خلوت ستاره ها گم می شود . برگ ها به رقص دعوت می شوند و پائیز ، یکریز برگ های خود را به باد آویز می کند .تو در کجای فضا حضور داری ؟

حضور حاضردر این فضا که غیبت دوست در هیبت این حضور اگر چه دور بی رنگ می شود . اینک ببین با نگاهی به آسمان به کردار پرستو های مهاجر به دیدارتو خواهم آمد . زمانی که کودکان نشسته در آستانه ی درگاه ، هوا را میان خود قسمت می کنند . تا گونه های خود را از سرما سرخ نگه دارند . چشم به کدام جهت باز می کنی ؟

غم انگیز ترین لحظه طنین درد در صورت ساکت و سقوط ستاره در آب است . حضور تو در کدام آینه معنا می شود ؟ پنجره را باز کنید . وقت آن است که گل های خفته در دامن دشت . ارتفاع آسمان را درهم بریزند .

و خطابه ی رسولان را برای طبیعت زمزمه کنند . همین دقیقه ای که نور به تاریکی آویز می شود . و شب را در کام سالکان مست می ریزد . اسکله های تانی را در کدام لنگر، سکوی پرتاب خود کرده ای ؟

هنگامه ای که آفتاب به گیسوان بلقیس آویز می شود . شب چهاردهم همین ماه ، بی پرواترین پروانه . زیتون در منقار کرکس می گذارد .

توخود کجای این کجاوه نشسته ای ؟

با حس غریب ترین نیلوفران ِ نشسته در آب که خواب را در چشم باد حرام کرده اند . تا اسطوره ی سیاه ساحران درهم بریزند روی پوست گوزن ، در بالا بلند قله هایی که در احاطه برف روی سیاه کرده اند .

تو در خلوت حضور ، نگاهت را به کدام سمت باز کرده ای ؟

اینک که با ضرب کند عقربه ، حرکت آغاز می کنی

---------------------------------------------------

 امپراطوری کلمه  ، جهان رابطه ها

منصور خورشیدی


تکثر معنا در کلمات ،پُل رابطه ی انسان با انسان در جهان هستی است .
به آرامی و گاه تند از کنار آن ها عبور می کنیم . شکل گذر از باران بهاری و رگبار تند زمستانی . گاه صبور و سنگین . گاه خشن و غمگین !
در سکوت به خیال متوسل می شویم و آرام آرام خود را مرور می کنیم .در این حالت اشک روی گونه ها شکل شبنم روی برگ می درخشد !

امپراطوری کلمه را برای خلق رابطه ها در نثر و در شعر احضار و امضا می کنیم .کنار رعنا ترین نرگسان مست و شقایق های در دشت . با سبک ترین پَربرای پرواز تا خود را بروزدهیم . ومرز سکوت را بشکنیم . ودر فراسوی معنا های دور که از دل کلمات بلند می شوند . منتشر شویم .

در سکوت خود ، تنهایی وترس را درون تاریکی دایره می زنیم . آن گاه باندای درون فریاد می زنیم آیا در جهان معاصر همه تنها هستیم ؟ یا بسیار تن – ها هستند که با من و ما نیستند ! که فرهنگ دیگر دارند ومی خواهند که پناهی در هوای هیچ پیدا کنند .و بی روایت راز ها از درون متن هویت خود را نشان دهند .  این گونه اگر باشد . یعنی راه به سمت هراس هر روزه باز می کنند.

رفتاری که " خلاف آمد عادت " ها به ما تحمیل می شود و می خواهد درجان ما رخنه کند . تا جهان ما را از ما بگیرد ! و خود را هلاک وادی شیطان کند . جایی که فواره های گناه از مغرب تا مشرق نگاه خیمه می زند .
در این شرایط سخت با اراده ی قاطع ، پناه می بریم به کلمه و در تخیل خود دل به عصر آفتاب می سپاریم . تا جای جنون را پیدا کنیم ! و سرشار از طراوت باران شویم . درست زمانی که در تنهایی و سکوت پرسه می زنیم ! ناگهان حس پرواز . پَر باز می کند و سرشت و سرنوشت ما را به شعر پیوند می زند .
بهتر آن است که در همین فرصت اندک ، دل به گلستانه ی صدا بدهیم و از پشت سیاه ترین سلطنت نور عبور کنیم . و دور شویم از اضطراب از تنهایی وسکوت ! و تن ندهیم به هوش رمنده ای که در تفکر بسته سقوط می کند !