آی بم  آی بم

من شاعرم

هرگز ندیده ام

این گونه گرم و سرخ

در بد ترین دقایق یک روز

دستان کودکی

بر روی گونه ی مادر

در هر کنار و گوشه

گل بوته ای زخون

بر روی دفتر بی جان

تصویر کرده باشد

آی بم  آی بم

در خلوت نگاه بسیار گریسته ام

زیبا ترین سرود ها

برای تو اکنون

" انا لله و انا الیه الراجعون "

خواهد بود

آی بم  آ ی بم  من شاعرم

هرگز نمی توانم

از پشت شیشه های جم

حجم تمام مردگان تورا

در شعر تصویر کنم

اما می دانم

آن جا کویر بم

تا همیشه شبی بی ستاره

خواهد بود

و می دانم که شاعران جهان

سوگ سروده هاشان را

برای مادران بی فرزند

و فرزندان بی مادر

در سراسر این خاک

مرثیه خواهند کرد

آی بم  آی بم

فریاد تو در سیاهی شب

در کوچه های تنگ

دل های مرده را

بیدار می کند

آی بم ، من شاعرم

غم نامرئی رنج و

حکایت تنهایی تو را

با راز بلند انزوا

تصویر می کنم

آی بم  آی بم

نیستی که ببینی

سپیداران درهم

و سرو های بی سر

و نخل ها که از شدت درد

کج بر روی خاک

رنج تو را گریه می کنند

و در سپیده دم سرخ

با دهان سرد

زخم نگاه تو را

جنب جنازه های غریب

خاک می کنند

دریغا درد

که باران و شب

و سردی و تب

در صداقت دستان تو

یخ می زند

 

 زمستان همان سال – منصور خورشیدی

تا نفس سنگ

سفر مرگ آغاز کند

ناگاه

هزار اتفاق

به رنگ زیتون می روید