بوسه – مرگ های " یرما " ایرانی
می بافی تن پوش ِ گل سرخی
میان لب ها !
- رنگ اما نداری به روی
خون کبوتری ِ آواز ها
بیهوده نیست هنوز
خیال بوی سیب از کتان ِ چین زده
در خاموشی ریشه های این شب
3 – دو بازو جویبار جاری
بمیرانم این آواز
میان علف های خوابانده
رفته ی خوشی های دل دوخته
به نور ِ از پشه بند
از کودکی بهار به هر سو
مرگ است که چوپانی اَم می کند
به صدایی از قطعه های خویش
4 - پس از هر وقت که بگویی
گر می گیرند پر های رنگ و سیاه
که چشمانت دو برگ سبز
قطره ای می لرزند
و شنوایی تو پُر از باد
که نه زیتون نه سکوت
بلکه زایشی
به صدای علف زار نفس ها
5 – جاری ِ بوی گل سرخ
اینهمه نمیر در خویش
- زخم به باران را
اینهمه به هوای سازی بر ستاره پوشی اَت
که خوی تو
پنجره ی بر رود
نه دریده ی ماه
نه به هوای زمهریر
6 – در تاب خواهد بود
برگ بید !
حول طنین های ملتهب
و سوزه ی یشم عود
دنباله ی آه
که طاق غبار می شکند
به هجمه ی باد و
غوطه وری ِ سنگ !
7 – خواب از خویش نداشتی و
سنگ ِ درون
روزت می گذشت پیر !
شبنم که نبود
شامه ی سوخته را
پس ! سبدی و چانه بندی و سپید
همچنان آه در کمرکش ها
به نبض خویش
بر آمده ی گلپر های ماه !
رستم اله مرادی
سایت پیاده رو